تبليغاتX
پاییر مرگ

پاییر مرگ

خاطرات ایام جوانی و رسید به اخر زندگی و خودکشی

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌ سو و آن ‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

                                                                                "دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/17ساعت 17:47  توسط معین  | 

خلاصه ي كلام

لعنت به اين زندگي كاش از اول زاده نمي شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/31ساعت 8:32  توسط معین  | 

را رسم عاشقی

راه و رسم عاشقی ...

  یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد ...

، می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد،

هر آن چه گفتم را باور کرد

و هر بهانه ای آوردم را پذیرفت،

هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.

اما من!

هرگز حرف خدا را باور نکردم،

وعده هایش را شنیدم، اما نپذیرفتم،

چشم هایم را بستم تا او را نبینم

و گوش هایم را نیز، تا صدایش را نشنوم،

من از خدا گریختم بی خبر از آن که او با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم

نه آن گونه که خدا می خواست،...

به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد

و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت مدفون

شدم، من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم،

اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد، 

دانستم که نابودی ام حتمی است، با شرمندگی فریاد زدم:

 

"خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی،

با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم،

خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست"،

 
برگرفته از وبلاگ http://sarneveshtzendegi.blogfa.com


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/22ساعت 3:48  توسط معین  | 

مرگ من

خبر مرگ من آرام  در صدایت آویخت

ناگهان شانه هایت لرزیدند

چشم ها را كلافه

پشت سر هم باز و بسته میكردی

روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلطیدند

ظهر تاریك و سرد تیر ماه از دهان بخار می آمد

مرده ها را به نوبت انگاری توی غسالخانه می چیدند

دست بی اعتنا و سنگینی كه مرا روی تخته می شست

چشم های غریب و غمگین ات پشت دیوارها نمی دیدند

مثل تازه عروسها وقتی پیكرم را سپید پیچیدند

بعد از آن دست دیگری آمد پلك سنگین و خیس من را بست

برای ابدیت بست چشمم را..!!

چشم های تو دیگر از امروز گریه های مرا نمی دیدند

زیر سنگینی تابوت انگار دلم از ترس و غصه می تركید

مشتی از خاكهای بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند

هی سرت داد می زدم..!!

برگرد.... برگرد

من از این گور سرد می ترسم

گوشهایت چقد كر شده بود..!

حرفهای مرا نمی فهمیدند

گریه های تو كلافه ام میكرد

ناله هایم بلندتر شده بود

اسكلت های پیش كسوت تر گورستان به من و ناله ام خندیدند

هق هق تو شدیدتر می شد

چون روال همیشگی هر كس سوره ای خواند و دور شد از من

خدا بیامرزتش..!!

دستهایی فشرد دستت را

صورتت را سه بار بوسیدند

توی پیراهن سیاه خودت مثل ماه می ماندی

دلم تنگ می شود بی تو

هم از این گور سرد می ترسم شب سرد  تیرما ه

سایه ات روی سنگ قبرم می لرزید

مثل هر پنجشنبه می آیی

فاتحه ای می خوانی

من به پایان رسیده ام كم كم

شانه های تكیده ام اینجا زیر باران و برف پوسیدند

اینجا یا ابری است یا باران می بارد

روی این شهر لعنتی انگار خاك سنگین مرده پاشیدند.....!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/08ساعت 11:43  توسط معین  | 

داستانی از خانم معصومه شریفی

صبح روز هفتم

صبح روز اولی که چشمانم را باز کردم و تصویر خودم را دیدم که وارونه به سقف اتاق چسبیده و زل زده به خودم، فکر کردم خواب می بینم . پلکهایم را چند بار به هم زدم ولی خواب نبودم هر بار که پلکم را باز می کردم باز خودم را می دیدم که بالای سرم به سقف اتاق چسبیده و به من خیره شده است. خواستم با دست چشمانم را بمالم تا تصوبر محو شود ولی دستم بالا نیامد اصلا حس نداشت. ترسیدم، فکر کردم شاید سکته کرده باشم . سعی کردم پایم را تکان دهم ولی نتوانستم ، هیچ کدام از اعضای بدنم به فرمان من نبود. زبانم قفل شده بود، نه می توانستم فریاد بزنم نه چیزی بگویم ترسیده بودم. مردمک چشمم مدام در حدقه می چرخید. روحم مثل لقمه ای که وسط گلو گیر کرده باشد لای سقف گیر کرده بود نه بالا می رفت نه پایین می آمد.
روز دوم که چشمانم را باز کردم باز خودم را دیدم که به سقف چسبیده تصمیم گرفتم هر طور شده خودم را پایین بکشم . تنها چشم هایم به فرمان من بود به چشمان خودم در سقف خیره شدم ، التماس کردم پایین بیاید فایده نداشت. چشمانم را بستم و تمام روز را به تیک تیک ثانیه شمار ساعت دیواری اتاق گوش دادم.
روز سوم را با خودم لج کردم و به نقطه ای سفید کمی آنطرف تر از تصویرم روی سقف خیره شدم... ، دنیا مثل عقربه های ساعت دور سرم می چرخید با همان تیک و تاک دیوانه وار، منظم و دقیق و بدون توقف . انگار نه انگار همه چیز برای من تمام شده هیچ چیز در آن چهاردیواری جریان نداشت الا عقربه هایی که می چرخیدند . شاید لازم بود زمان صفر شود تا من تمام شوم اما صفری در کار نبود ، نه توقفی در کار بود نه حتی بازگشتی این عقربه ثانیه شمار چنان در آن برزخ لعنتی دور خودش می چرخید که انگار رسالت سنگینی بر دوش دارد و باید به سر انجامی برسد .
صبح روز چهارم هم وضع همین بود ، نگاهی به او انداختم می دانستم نمی توانم روحم را پایین بکشم تصمیم گرفتم کار را یکسره کنم و هر طور شده از او بخواهم بالا برود تازه فهمیدم چیزهایی وحشتناکتر از مرگ هم در این دنیا هست مرگ برایم شده بود یک راه فرار. چشمانم پر از اشک شد قطره ای از سقف روی صورتم افتاد! بی فایده بود ...فکرم رفت به دخترانی که زنده زنده دفن می شدند اتاق برایم حکم گور داشت و سقفش سنگ قبری بود که روی سینه ام سنگینی می کرد...
روز پنجم اتاق پر شده بود از بوی تعفن ، بوی لاشه، بوی جانور مرده، این بو تنفس را برایم سخت کرده بود فکر کردم شاید موشی گوشه اتاق مرده است.
روز ششم مورچه ها شروع کردند به بالا رفتن از دست و پایم تعدادشان زیاد بود آنقدر که انگار توده ای سیاه روی بدنم رژه می رود فکر کردم مورچه ها مرا با موش مرده گوشه اتاق عوضی گرفته اند تمام روز ششم را به این فکر کردم که چرا مورچه ها اشتباه کرده اند !
صبح روز هفتم که چشمانم را باز کردم یک جفت چشم را روی تخت خواب دیدم که مورچه ها دورش را گرفته اند و با تردید ازآن بالا می روند.
پایان.
معصومه شریفی
زمستان 88
+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/04ساعت 6:10  توسط معین  | 

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده هاي تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه هاي بي كسي
درد بي كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد
+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/04ساعت 5:7  توسط معین  | 

کاش بچه بودیم

كاش هيچ وقت بزرگ نمي شديم !
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود


کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

 
را از نگاهش می توان خواند
 
کاش برای حرف زدن
 
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
 
 
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
 
 
کاش قلبها در چهره بود
 
 
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
 
 و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
  سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
 
سکوتی را که یک نفر بفهمد
 
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
 
 
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
 
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
 
 
دنیا را ببین...
 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/04ساعت 5:7  توسط معین  | 

حرفای دل

من طلسمم من خود شیطانم منی جز من به تنهایی من نبوده حقیقت کجاست کاش فرشته ی مرگ به سراغم بیاد چون من از درک حقیقت عاجزم

روزگار خیلی سخت شده این دلم از زندگی بیذار شده تنهایی میشنم و با تنهایی به خاطراتت گذشته ام و ارزوهام فکر میکنم خدا را خیلی دوست دارم که خواب را به من داد چون تو خواب به تمام ارزوهای خوبم میرسم ولیولی ایا با این همه ظلم خدایی هست اگه هست پس کجاست ؟!و این یعنی اخر کفر و گمراهی پس چی درسته کی میتونه به یوالهای من جواب بده اخه پس کی با این همه دوستام از تنهایی در میام کی کی کی ؟!

نجامد قلبها را از خوشکلی چشمها میتوان فهمید چشمهایی که گریستن نمیداند زیستن نمی تواند پس چه کنم که زیستم ولی اشک چشمهام از دست ادمی خشک شد...

در حیرتم از این رفیقای بامرام بی مرام که نامردی کردن و رفتن حتی تنهاییم رو ازم گرفتن چون یاد نامردیشون هیچ وقت تنهام نمیذاره خدا سپردم به خودت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 4:29  توسط معین  | 

انتظار مرگ

کی میرسه مرگ من خسته شدم از زندگی خسته شدم از انتظار خسته شدم ار بس زمان رو کشتم راستی شنیدی نهنگها خود کشی میکنن هر سال پس چرا من نکنم من هم مثل اونها خسته شدم از بس شکار گرگهای زمونه شدم پس وقتی اونها میتونن خودکشی کنن و خودشون رو از این زمین کثیف رها کنن چرا من نکنم من که حق انتخاب دارم بسه دیگه از بس وسیله ی سود دیگران شدم بذار برای یه بار هم که شده به خودم کمک کنم  خودم رو از این تن و دنیای نجس رها کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 4:16  توسط معین  | 

طناب دار تنهایی

طناب دار در انتظارم طنابی که خودم تک تک تاراشو ساختم  با این دستام که جز گناه کاری نکرده در ارزوی خوب بودن میمیرم چون تو این جامعه واسه خوب بودن باید بد باشی تا به دیگران خوبی کنی چون با بدی اونها میفهمی که خوب بودن و کمک کردن واسه کی ؟حتی خودم که باید نقاب خوبی بزنم حقیقت اینه همه ی ما برای کاری انتخاب شدیم من هم باید تو این زمان اینها رو بنویسم و هر روز در انتظار مرگ روزم را  تمام کنم که در هر لحظه از عمرم ارزوی مرگ بکنم چرا ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/02ساعت 4:11  توسط معین  |